هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
26
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
پايين مىكرد . و يك توپ بزرگ آورده بودند ، مرد كه [ آنرا ] مىانداخت براى او ، فيل با دستش مىزد براى آن مرد . بعد خوابيد روى زمين . فيل رفت روى او . شكمش [ را ] بهطورى آهسته روى او گذاشت ، كه اصلا اذيت نكرد . طورى دست و پايش را خم مىكرد و شكمش را روى او مىگذاشت ، كه اسباب تعجب بود . اينها هم رفتند . بنا شد ببرها را بياورند . چون آنها خيلى وحشى بودند ، يك دوره معجر ديگر هم به توى آن دورهء اول گذاشته و با ميخها و طنابهاى محكم بستند . يك معلم ديگر كه استاد بود ، آمد . قفسههاى ببرها را آوردند [ و ] پشت يكديگر قطار گذاشتند و در آنها را به توى سن باز كردند . ببرها داخل شدند . پناه بر خدا ، اينها خيلى وحشى [ بودند ] و مىخواستند هيچ اطاعت نكنند . نزديك بود [ كه ] بپرند « 1 » سر معلم [ كه ] تپانچه [ اى ] در دست داشت كه با گلوله پر بود . چند تير به طرف آنها خالى كرد . از صداى تپانچه ترسيده ، رام شدند و رفتند روى صندلىها نشسته ، بعد اسباب كلّمبيار كه در وسط گذاشته بودند ، معلم حكم كردند [ كه ] بروند روى او . به ضرب صداى تپانچه ، حكمش مجرى شد . پنج ببر بودند ، كه دو تا از آنها رفت به دو سر چوب نشست ، يكى ديگر رفت در وسط آن دو را بالا پايين مىكرد ، يعنى از وسط به طرف هريك كه مىآمد ، آن ديگرى بالا مىرفت و اين كلّى پايين . چند دقيقه اينطور بالا پايين شدند . خيلى كار تعجب بود كه حيوان درّنده اطاعت بكند ، سهل است اين بازىها را هم درست كند . بعد پايين آمدند و به هزار زحمت رفتند توى قفسهاشان . خيلى تماشا داشت ، ولى ترس مرا پريشان مىكرد . هيچ حواس نداشتم . در فاصلهء هر بازى دو نفر مقلد « 2 » مىآيند [ و ] كارهاى مسخره مىكنند . بعد شش
--> ( 1 ) . در اصل : به پرند ( 2 ) . مقلد ( moqalled ) ، دلقك ، مسخره .